از انهدام قلب تو به دست جانیی دلام
گلایهیی نداری ای، گل شکسته پیکرم
مرا ببخش اگر دلام تو را به خاطرش نداشت
اگر که بیحضور تو قدم به کوچه میگذاشت
به یاد روزهای تلخ، نیزه به سینه میزنم
تمام خاطرات را به باد کوچه میدمم
نه بوی شعر میدهم نه اهل واژهبازیام
برای بار آخرین قسم به واژه میخورم
نه بیتو سبز میشدم نه بی تو از تبار برگ
گلم شکفته در بهار مرا رها کن از تگرگ
تو نازَکم تو ناز من، تو یار نغمهساز من
من این خروش خالیام به خط خواب خوب زن
من از مدار خوب تو، چه ساده دور میشدم
از آن غرور کاغذی، چه ساده زرد میشدم
قصهي پروانه شدن مرا به شهر خواب برد،
ندیدمت ندیدمت مرا همیشه آب برد
نه بیتو سبز میشدم نه بی تو از تبار برگ
گلم شکفته در بهار مرا رها کن از تگرگ
پسنوشت:
جمعه، هشت خرداد هشتاد و هشت... مدتها بود دلام ترانهیی اینچنین میخواست. بعد از چندماه کلنجار رفتن با واژه، عاقبت سرودماش. حالا به یاد فکر ترانه به نفس میبخشماش.