تبليغاتX
چه چیزها !؟

چه‌چیزهامیلاد

عاشق شدم از دست چشای گرمت انگار
تا شب نشده گرمی‌ی چشماتو نگه‌دار

تنها سرِ من پای رسیدن به تو بر دار
من گیجِ نگاهم، یه نفس چشم نگه‌دار
این عادت هر روزه‌ي دیدار تو، یا نه؟
باید تورو خط زد ز شب شب‌زده این‌بار؟!

تاریکی دنیا همه از همدیگه پاشید
تا نور نگاهت به همین همهمه تابید

آتیش بزن کاه هوا رفته‌ی قلبم
شاید که پر و بالمو از شوق ببندم
گاهی نپریدن نه به معنای گناهه
چشمای پرنده‌ام به تن خاک دچاره
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

 

پشت پلک ماهتاب
   آینه زنجیر بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

روزِ آغازِ جهان است انگار:
       پیر، پیمانه‌ترک برمی‌داشت:
  ماه،
        آغازِ جدایی‌ها بود
روز،
     دور از شبِ ما،
              شب می‌ساخت...

ماه بالا شد
      و من قعرِ زمین گشتم زود
    بی‌سبب آینه را نشکستم
  چشم در چشم دل‌ِ یاری رفت
  قلب بی‌مار مرا، آه!
  چه بشکست‌اش زود!

من، ناظرِ بی‌نازی‌ی آن نازُک نازَم بودم
             او چه بی‌رحم، چه بی‌پروا بود
من چه در بحر نیازم رفتم
           او چه خالی‌تر از این‌حرفا بود

اگه ماتم‌زده می‌خواست کسی قلبم را
                  من چرا ماتِ شبِ غم باشم؟
من که مات‌ام،
        ماه آن ماه تویی
من چرا ناظرِ تاراجِ تنِ تو باشم؟

  شبِ مهتابی‌ی ساحل، بی‌ما
       چیزی از آخِرِ شبْ کم دارد
            وای،
             ای وای
        اگر بی‌مایی...
         شبِ تو،
         بی‌شب‌ِ ما،
              شب نشود!

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

بعد رفتنت نشستم با خودم حساب کردم
کم آوردم تو حسابم تورو اشتباه کردم
جمع ما نمیشه هرگز مثه دریا یکی باشه
ما دوتا از دو نژادیم، خون هرکی تو رگاشه
من نژاد بی ریایی، اهل هر خونه ویرون
تویی از تبار حسرت مال و عشق و دین و ایمون
به توان اشک و هق هق که رسیدن لحظه‌هامون
از توان ما گذشتن قدرت شنیدن‌هامون
من کمم از تو حسابی تو فقط حسرت مایی
من صحیحه زیر کسرم، تو که اعشار خدایی
میشه منهای تو هم بود ولی باتو سربه سر شد
یا که میشه وقت تفریق فرق بین ما و من شد
من به ضرب حیله و مکر بس نشستم توی چشمات
تا که چشماتو می بستی کم شدم از تو حسابات
وقت تقسیم گناهه حرف قسمت باقی مونده
شاید این قسمت ما بود، غیر از این چیزی نمونده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

روی اون سنگِ دلت، می‌شه انگشت گذاشت‌و یه نفس فاتحه خوند
آره باید با همین لب‌های سرد، یه دفعه فاتحه‌ی عشق اهورایی‌رو خوند

تو که تاریک‌تر از شب منی،
واسه‌م از ستاره‌ها قصه نگو
به کدوم ستاره هجرت می‌کنی،
راهیه سیاهی‌های توبه‌تو

شاید از نیمه‌ی راه برگردی،
راه برگشتنتو بهم نریز
کوله‌بارت‌و پر از عاطفه کن،
نه واسه من، واسه‌ی خودت عزیز

دلم نمی‌سوخت اگه مثل قصه‌ها، دل تو عاشق چشم کسی‌ بود
 غصه‌ام اینه نکنه تو جاده‌ها، دل تنهاتو کسی دزدیده بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

دل‌اش از رحمان پر بود. فکر می‌کرد که تمام دردسرهای زندگی‌اش زیر سر رحمان است. آخر هرچه که بود رحمان پای او را به این خانه باز کرده بود. این‌قدر برایش شیرین زبانی کرده و غذاهای خوب به او خورانده بود که نسبت به او یک جور دین خاص احساس می‌کرد. نمک او را خورده بود و به‌خاطر همه‌ي آن‌ها باید در خانه‌ی او می‌ماند و تاوان تنهایی رحمان را پس می‌داد. اما از وقتی که آن‌شب صدای زوزه‌ی شغال را از نزدیک سیاه‌کوه شنید دل‌اش بی‌تاب شد. رحمان خیلی دیر کرده بود. بگی نگی ته‌دل‌اش ضعف می‌رفت و هرچه‌قدر این طرف و آن‌طرف غذا را بو کشیده بود چیزی نصیب‌اش نشده بود. از سر صبح که رحمان به بیجار  رفت هنوز برنگشته بود و این برایش خیلی غریب بود. چون در این چندماهی که در خانه‌ی رحمان مانده بود تابه‌حال پیش نیامده بود که رحمان این‌قدر دیر کند، برای همین دل‌اش بدجوری شور رحمان را می‌زد. 
چندبار تا سر چپرها رفت و برگشت، گوش‌هایش را تیز ‌کرد، اطراف را پایید. حتا باد را هم بو کشید تا شاید خبری از رحمان برایش آورده باشد. اما نه خبری نبود. برگشت جلوی پله‌ی ایوان نشست. سرش را روی دست‌هایش گذاشت و به دروازه‌ی مابین چپرها خیره شد. همین موقع‌ بود که صدای شغال از سیاه‌کوه آمد. بلند شد به سیاه‌کوه خیره‌ شد و گوش‌هایش را تیز کرد تا درست بفهمد که صدا چه‌قدر از او فاصله دارد. دل‌اش طاقت نیاورد، احساس خطر کرد، بی اختیار گفت: «عوعو، عو عووو. »
ترس شغال‌ها را رحمان توی دل‌اش انداخته بود. آخر او هنوز نه شغال‌ها را دیده بود و نه بدی‌‌ی آن‌ها به او رسیده بود. این رحمان بود که از شغال‌ها خیلی می‌ترسید و اصلا دوست نداشت که شغال به خانه‌اش بیاید و مرغ‌ها و اردک‌هایش را ببرد، برای همین مرغ‌ها و اردک‌ها را به او سپرده بود و او حالا یک وظیفه‌ی سنگین روی دوش‌های خودش احساس می‌کرد.


باقی‌ی یادداشت را، هم ببینید ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

چه سود
آه
بگو چه سود
که کودکان فردا
درد مرا در کوچه‌ها فریاد کنند.
به چین پیرهن
اینک مرا زخم خنجری
بر نشسته است.

فردا و آفتاب
نور را به شب‌ام نمی‌دمند
این‌جا ظلمات و تاریکی
از دره‌ها و کوه‌ها
تا خشت خشت آسمان
فریاد می‌زند

بر جزیره‌ی غمگین اوراق‌ام
رهسپاری نیست
نه قصیده‌یی برای آفتاب
نه غزلی که بهاری را نوید دهد
من‌ام تا انتهای ادراک
تا مرز هذیان‌ها و دروغ‌ها
و مرور نمی‌شوم هرگز

باریکه‌راهی نیست برای عبور
از شب‌ها و ستاره‌ها
تا به سلام سپیده پل ببندم
با من نبوده هرگز
نفرین آدمک‌ها و مترسک‌ها
و خط به خط اوراد جهان را
از یاد برده‌ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

ببین به خشمم
تورا شکستم
صدا زدم خلق خسته را

وطن به پاخیز
دوباره برخیز
قیامتی کن زمانه را

به خون یاران بی‌گناهان
به ناله‌ی دلخون جوانان
به سوک قتل عاشق خسته
تمام کوچه به خون نشسته

ندای مارا به خون نشاندی
صدای مارا خسی تو خواندی
بگو که هستی گلوله‌دار

به پاس آزادی زمین‌ام
به مشت بسته تورا شکستم
بگو که هستی گلوله‌دار

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 


چیزی نظیر این بید در فکر امشبم بود
کز ترس شب‌شکن‌ها بر سرنهاده این خود
باید بگویم امشب تا درد خود بداند
کین خودِ سبز لرزان باز از حماقتش بود
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

رفاقت می‌کنم با غم که خنجر روبه‌رو بسته
از این شادی چه دلگیرم که قبل از گریه می‌خنده
نمی‌تونم تو این گریه نگاهی بر تو بندازم
چشام خیسه اگه امشب نمی‌شه‌ پیش تو باشم
یه کاری کن، یه حرفی تا سکوت شب رو نشناسم
نباشی تو بدون خسته‌ام،... می‌میره عشق و احساسم

چه می‌ترسم چه می‌ترسم که فردا روز تنهایی‌ست
من از نسل زمین خسته‌ام و وقت مردن اینجا نیست
یه کاری کن یه حرفی تا بمیرم در هجوم تو
سکوت اینجاست و گفتن نیست، بگو از واژه‌های نو

امید آخرم فرداست نوشتم سرنوشتم را
در این بیداری آخر نبودی پیش من اما
دم سرد هوای من مث زندانی از غم بود
به در کوبیدن دستم، امید آخر من بود
به من هر لحظه خندیدند که نام‌ات شکل مردن نیست
از این مات‌ام که بین ما رفاقت همچنان باقی‌ست 

چه بهت آخرینی بود، در این بی آشنایی‌ها
شبم با من غریبی کرد شکسته حرمت‌ام اینجا

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

دیدی چه آمد برسرم، در شام تلخ من شکن
یک جرعه هم عاشق نبود، محبوب بی ‌همتای من
وقت وداع آخر است، ای آسمان اشک تو کو
گو وقت رفتن شک کند، محبوب بی همتای من

او آنچنان در لحظه گفت، اینجا هوای رفتن است
ساعت به مرگم کوک شد، محبوب بی همتای من
***
حتا نشد فرصت کنم، بغض خودم را بشکنم
لب‌های من در خنده بود، محبوب بی همتای من

با من خوشا پرپر شدن، کین مرد پر سودا منم
مرد تو بر غم خنده کرد، محبوب بی همتای من

با من دریغ از قلب خود، تا بر تو ارزانی دهم
بی عاشقی غمگین نباش، محبوب بی همتای من

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

با همه بغض خیس یک فریب
با همه ترس فکر یک ریا
همسفر تا به فتح یک سراب
رهسپار روی ذهن جاده‌ها

تا سحر، تا سپیده رج زدم
تا غزل در شبم به گل نشست
بوسه‌ را از تن کاغذ شبم
عاقبت ترس دست من شکست

در همه، از همه من جدا شدم
تا به مرز جنون، یک صدا شدم

فکر آزادی ذهن سرد من
فکر آبادی برگ و ریشه بود
با تو ام، ای به من مثل پنجره
چشم من در غم دیدن تو بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

گلناز منی اما
دور از من و اینجایی
احساسمو می‌دونی
تنهایی‌مو می‌شناسی

بین من و تو شاید
یک عالمه شب باشه
دست من و تو باید
تاریکی رو برداره

تو چشم همه مردم
انگار تو بی بویی
من عطرتو می‌فهمم
اما تو نمی‌دونی

صدبار نوشتم من
روی تن کاغذها
شاعر که نبودم من
از تو پرم از رویا...


باقی‌ی یادداشت را، هم ببینید ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

به سفر می‌رفتم
تا که پهنا بخشم
قد آغوشم را
تا که در شب‌هایم
تو به جا بنشینی
روی ذهن رویا
□□□
- :
چیزی نمی‌گذرد
تا به تو برگردم
تو به من عاشق باش
به تو بر می‌گردم

تو به من می‌گفتی
از تو من رنگینم
اگرم آینه‌ام
بی تو من پرچینم

سال‌ها رفت از آن روز و هنوز
دل به تو عاشق و عاشق‌تر بود
ای دریغ از دل بی‌احساس‌ات
آخر قصه چرا بی من بود...


باقی‌ی یادداشت را، هم ببینید ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 


از نُج به نحوست این درد
فریاد بر می‌آورم
رَمارم از رَمه من گریزانم

شورباج زندگی مگر چه دیگر داشت
که تَلوَسه از شبان شام بردارم

به عصر رند فدایی شب‌ها
چگونه می‌شود از درد سخن رانم؟

بیا، بیا تو باور کن
در آنک ما
نمی‌شود از خود به تو افتخار بنشانم

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

بی‌خود هوای دشنام به سرم زده است. چیزی در من است، مثل حس بوییدن، بی‌آنکه بدانم به یاد چه افتاده‌ام. انگار که دل‌گیر باشم از اتفاقی و هنوز انتظار جاده را ستایش کنم. من از اینجا عبور خواهم کرد و بوی دلگیری از ردپای من به هوا خواهد خاست.
روی دیوار، گذشته‌ی من تکرار خواهد شد. من گذشته را مثل یک تصویر پلید همیشه در برابرم خواهم داشت. من باید بروم. باید دور شوم از این تردیدِ ننگین. می‌خواهم همه چیز را ببندم. مثل پنجره‌های سیستم عامل این کامپیوتر. روی ضربدری که کمتر دیده می‌شود تقه بزنم و بازگردم به تصویری، به خاطره‌یی که همیشه برایم آشناست. یا ارتباط خود را با جهانی که همیشه ستایش کرده‌ام قطع کنم. باید برخیزم. شاید هم باید بلند شوم. باید پنجره‌ها را ببندم. باید دراز بکشم روی بستری که بوی آشنایی می‌دهد، باید بخوابم...


باقی‌ی یادداشت را، هم ببینید ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

دريايي‌ترين حضور برهنه‌ات را ترسيم مي‌كنم. وسعت با نوازش دست‌هاي من سرِ ناسازگاري بود. دخترِ دريا گوشه‌یي از وسعت آغوش تو مرا سيراب نخواهد شد. من در پهناي نگاه مردمان گم شده‌ام و تنها تشكيل نگاه تو روي سردِ نگاه من خواهد ايستاد. من از سفر آمده‌ام. آبي‌ترين نگاه توست و دست‌هاي من بيرنگ‌تر از هر آبي براي تو. تو با آسمان، تو با دریا، تو با ستاره پیوند خورده‌ای. تو دور و دور و نزدیک از منی و من نزدیک و نزدیک از دور بودن تو.
روی بوسه‌های خنک تو، دهانِ کف کرده‌ی ساحل بود که می‌درخشید. چرا هیچ کس باور نمی‌کرد؟ چرا افسانه‌های دلگیری که برایت گفتم، عاقبت به پای خودم ایستادند؟ مگر من از سفر نمی‌آمدم؟ سوار بر مرکب خود بودم و به دوردست‌ها می‌نگریستم. دریا تو بودی، شاید نمی‌دانستم.
اما من از اين تشويش باكره مي‌ترسم. هراسي بود گويا، التماس دست‌هايي شايد، عبور از حضور بي نشاط ردي كه به كسي مي‌انجاميد. رعايت نوازش دست‌هاي ترحّم نبوده‌ام مگر، كه حضور بي زوال انديشه‌هاي متروك را به من برگردانده‌اند؟ چرا كسي نام مرا صدا نمي‌زد. من به انتظار كسي روزها را ايستاده مي‌گذراندم و توان احضار احساسي در من مرده بود. باید از سفر باز می‌گشتم...


باقی‌ی یادداشت را، هم ببینید ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

وقتی که ماه کامل بود من عدالت گم شده‌ام را حتا در نورانی‌ترین شب عمرم پیدا نمی‌کردم. عدالت واژه‌ی گم شده‌ای بود که تمام قدیسان و راحبه‌های معابدِ در راه، به انتظار آمدن‌اش لحظه لحظه‌هایشان را می‌شمردند.
صبر کنید! لطفا از اینجا نروید. اما حرف‌هایتان یادم می‌افتاد. منرا تنها نگذارید. جایی نخواهد بود که بهترینِ بودن را برای شما معنا کرده باشد. من اینجا خواهم ایستاد و در تلاطم امواج چشمان هر رهگذری، نشانی از شما را جستجو خواهم کرد. چند روزی‌ست دلگیر شده‌ام و مرهم زخم دل‌ام چون همیشه‌ی تاریخ، ردی از حضور شماست. اتفاقی افتاده بود. حضورتان کمرنگ شده بود و آوای تنهایی، از دورهای التماسِ من به گوش‌ام می‌رسید. چرا کسی پاسخ سوال‌هایم را نمی‌داد؟ مگر من! مگر من گناه‌هایم را گردن گرفته بودم که تازیانه و شلاق از لابه‌لای حضورتان بر تصویرم خطی می‌کشید؟...


باقی‌ی یادداشت را، هم ببینید ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

 بازنویس سوره سوم از «کتاب جامعه»‌ی عهد عتیق
 منسوب به سلیمان

لحظه‌یی به سبک میلاد
لحظه‌یی برای مردن
لحظه‌یی که آبادی داشت  
لحظه‌یی که ویران کرد
لحظه‌یی که شیار لب‌ها به خنده‌ای شکفت
لحظه‌یی که اشک از شیار لب‌ها می‌گذشت
لحظه‌یی که روسپی زیستیم
لحظه‌یی که قدیس‌وار ستایش شدیم
لحظه‌یی که حرف در دل بود و لب‌ها در سکوت
لحظه‌یی که گفتن خاموشی نمی‌شناخت
لحظه‌یی که گل یاسی را به پاکی عشق پیش‌کش کردیم
لحظه‌یی که زردی گلی را به نفرت آراستیم
لحظه‌یی که بیرق نبردمان رنگِ سرخِ حمله بود، اگرچه نیزه‌هایمان به سپیدی شباهت داشت
                              و لحظه‌یی که قلب‌هایمان از شدت آرامش سرخ‌ْسرخ می‌تپید و سپیدی‌ی
          بیرقِ صلح تضمین آرامش داشت...


باقی‌ی یادداشت را، هم ببینید ...
+ نوشته شده در  جمعه 15 خرداد1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

از انهدام قلب تو به دست جانی‌ی دل‌ام
گلایه‌یی نداری ای، گل شکسته پیکرم

مرا ببخش اگر دل‌ام تو را به خاطرش نداشت
اگر که بی‌حضور تو قدم به کوچه می‌گذاشت

به یاد روزهای تلخ، نیزه به سینه می‌زنم
تمام خاطرات را به باد کوچه می‌دمم

نه بوی شعر می‌دهم نه اهل واژه‌بازی‌ام
برای بار آخرین قسم به واژه می‌خورم

نه بی‌تو سبز می‌شدم نه بی تو از تبار برگ
گلم شکفته در بهار مرا رها کن از تگرگ

تو نازَکم تو ناز من، تو یار نغمه‌ساز من
من این خروش خالی‌ام به خط خواب خوب زن

من از مدار خوب تو، چه ساده دور می‌شدم
از آن غرور کاغذی، چه ساده زرد می‌شدم

قصه‌ي پروانه شدن مرا به شهر خواب برد،
ندیدمت ندیدمت مرا همیشه آب برد

نه بی‌تو سبز می‌شدم نه بی تو از تبار برگ
گلم شکفته در بهار مرا رها کن از تگرگ

پس‌نوشت:
جمعه، هشت خرداد هشتاد و هشت... مدت‌ها بود دل‌ام ترانه‌یی این‌چنین می‌خواست. بعد از چندماه کلنجار رفتن با واژه، عاقبت سرودم‌اش. حالا به یاد فکر ترانه به نفس می‌بخشم‌اش.

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

باتو اگر که شاعری واژه ستیز می‌شوم
یک تنه در هجوم مرگ قافیه خیز می‌شوم
من از تبار آتش و تو از تبار سنگ سرد
به سبک آتش جنون شعله نویس می‌شوم
برای خواب آخرین تو را به جنگ می‌برم
یا تو برنده می‌شوی یا که شهید می‌شوم
باتو اگر که شاعری به روی برگه‌ي کتاب
به جشن واژه‌بازی‌ات صاحب واژه می‌شوم
من از هجوم باد سرد در این کرانه خسته‌ام
یا به نی‌ات صدا ببخش یا که نفیر می‌شوم
اگر برای قافیه شعر دل‌ام غزل نشد
برای حس شاعری شکل ردیف می‌شوم
باتو درین مدار جنگ که نامراد و خسته‌ام
باهمه بی‌گناهی‌ام گناه تازه‌ می‌شوم
ای تو برای هر قفس هوای مرگ تازه‌تر
ببین به پای پیکرت واژه نویس می‌شوم
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

ای حضرت تو ای دوست
ای یار بی‌نهایت
من در مدار عشق‌ام
بی شکوه و شکایت

در نیمه‌های شب بود
پرواز آخر من
نو فصل پرگشودن
در لحظه‌های بودن

تا عرش پرگشودم
تا قبله رونما شد
چشم تو قبله‌ی من
در لحظه پابه‌پا شد

من بی نماز آیات
اعجاز می‌نمودم
یک شعر در دل‌ام ماند
از آنچه می‌سرودم

ای چشم تو برایم
یک شعر جاودانی
با من بگو از آنچه
غیر ازتو در تو داری

بال و پر شکسته
من دارم، ای تو پرواز
ای تو برای هرکس
تنها صدای آواز

در ساعت رسیدن
از مرگ می‌رسیدم
چشم تو عاشقم کرد
آن قبله را ندیدم

پس‌نوشت:
بعد از حادثه‌ی بزرگ احساس می‌کردم شاعری را فراموش کرده‌ام. اما این سند نخ نما شده حرف تازه‌یی دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

در زادگاه نور و شبنم و خاطره‌ام درختی روئید، تناور هم‌چون قرص ماه در آسمان خیالی‌ی چهاردهمین عابر کوچه‌های اندیشه. شناور بود روی شیروانی‌های معطر سفالی و آفتاب با کدورت کدر خویش ماسیده بود حتما و هشدار می‌داد که ردپای خود را به نقاط کوتاه‌ شده‌ي ضرب‌آهنگ بچسبانید.
حالا می‌شود در این خیابان‌ها تمام کوچه‌ها را یک‌نفس گز کرد. می‌شود در کوچه‌ها حتا به ضرب و سحر انگشت اشاره رخت مهمانی برای خانه‌های پوک و بی‌قفل و مقوایی علم کرد. می‌شود با یک نفر در چارسوق کهنه‌گی‌ خوش بود و از هر عابر خسته دلاوروارتر از بی‌گناهان ده بالا سوالی ساده هم پرسید. کدامین خانه از اندیشه‌ی دستان من امروز ویران شد؟ بگو! باید سوال را در ضمیر پنهان صفحه‌های فلزی جست‌وجو کرد وقتی که نفس‌های شما از ضرب افتاده باشد. پاسخ اما هرگز رخت نو به تن نداشته و ندارد حوصله کسی برای شنیدن حرف‌های من که به سخره گرفته‌اند سینه‌های سرخ کبوتران را هنگام که دوشاب چرک و خون در دیس به قصد تبرک یک به یک خانه‌ها را می‌کوفتیم و چنگیز خمیازه می‌کشید و استخر از لرزگام‌ اسکندر هراسیده بود...


باقی‌ی یادداشت را، هم ببینید ...
+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

آری! چنان به مرز اکنون رسیده‌ام، خالی دل و بی‌رنگ که کسی کنار کوچه‌ی رسیدن غبار راه را از روی هوای مرطوب چهره‌ام تکان نمی‌دهد. گویی که در دست‌ام بود خاطره‌یی و گم شد در حلول خاطره‌یی نو.
این رنگ من است در پرده‌های نیم‌سوخته‌ی یک دشنام. مردود در بی‌راهه‌های سخت یک چراغ. مقصد به سمت متناهی دل‌شوره مایل بود و من هیچ مایل نبودم از دریچه‌های مقصود. اگرچه در امید می‌رقصیدم و افق یک‌سره ناپیدا بود. من ازدحام کلمات نامفهوم لهجه‌ام. مسلوط در سطرسطر لایه‌های این تقویم. ترسیم می‌کنم نَفَس‌های از یاد برده‌ام را در این نفْسِ مسموم آلوده به خاک. پوزبند به ساحت دقیقه‌یی علم می‌کنم تا میلاد دقیقه‌یی را به فراموشی بسپاریم. نور نجابت متلاشی شده‌ی بی‌گناهی نیست. تلاش گناهی است که در ضمیر هیاهوی یک شب آشکار می‌شود. ستاره‌ها حقیقت راستین یک دروغ‌اند در لحاف مشبک آسمان که من اما روی دیوار به سبک جنی مترود از قبیله‌ی جنیان تکیه داده‌ام اما حتا به ضرب سحری مقدس راه به دل‌اش نمي‌برم. این چنین‌ام من، متروک در حوالی چوب‌کاری شده‌ی یک اشتیاق که دیگر از رنگ افتاده است...


باقی‌ی یادداشت را، هم ببینید ...
+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

من از مقام تو حرف می‌زنم
ای زهرآگینه دل‌زن زود رنج
بدان سبب که خاموشی و خاموشی‌ات را دشنام نمی‌دانم
بدان جهت که نواله‌ی دنیا
از دست‌رنج تو زمینی شد
و رنجی را آغاز کرد که خود تو تنها لایق‌اش بودی
آری از تو می‌گویم که مرا به سمت بی‌سمت هذیان زده‌گی کشانده‌یی
                     و دل‌گیری از آن که تو را به نام عشق و دلداده‌گی نمی‌خوانم
زن! تو بودی دلیل نفرین ابلیس
                                بدان زمان که آفریدگارش
          تو را و لطف تو را و حماقت‌ات را به لبخند نمکینی پوزخند می‌داد...


باقی‌ی یادداشت را، هم ببینید ...
+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

«دوش دیدم که ملائک درِ می‌خانه زدند»
همه مغروقه‌ی پرسش
که چرا مِی به دو پیمانه زدند

گفتم‌اش:
«جامْ یکی بهر من و جامِ دگر بهر کسی‌ست
تو از این پرسش بی‌هوده مرنجان
دل آسوده‌ی خویش»
گفت: «ذهن‌ام به سوالی همه درگیر شده است»
گفتم: «این سال چنان است که صد ساله چنین»...


باقی‌ی یادداشت را، هم ببینید ...
+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق 

جهان‌ام یک آن به شمایل دو گوی موازی
در برابر چشم‌گاه‌ام از تنگ و تا افتاد
از یک گوی سربرآورد کسی و خطابه‌اش را به سوی گوی دیگری نشانه گرفت
آن‌گاه از آن ساربان خزید و گفت:
«با این‌همه ستاره که سینه‌ي شب را به جرم سیاهی تیرباران کرده‌اند
         از چه دست دل‌تنگ دلِ سیاهِ  ابر بارانی؟
در جهان تو مگر هرگز درخت باران خورده‌یی...

باقی‌ی یادداشت را، هم ببینید ...
+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت   توسط میلاد رضایی خلیق