"هر دختری باید شعری داشته باشه که برای اون نوشته شده باشه"
هر دختری باید یه روز صبح تصمیمشو بگیره و
عصر، سرِ ساعت پنج بره خونه شاعر و
وقتی شاعر کنار پنجره روبهروی صندلی نشسته
شروع کنه به رقصیدن و
راه رفتن؛
وگاهی دستشو توی موهاش بکشه
بی اینکه توی چشمای شاعر نگاه کنه
یا حرفی بزنه؛
رقصش که تموم شد؛ بایست بره و
درو پشت سرش ببنده.
اونوقت شاعر یه تیکه کاغذ بر میداره و
شروع میکنه:
تموم کلمههایی که شبیه دخترهسترو
بر میداره و
آروم روی کاغذ میکشه
گاهی به جای خالی اون
به بوی پاهاش توی پرزهای فرش خیره میشه و
کلمههارو روی کاغذ ميکشه
تموم که شد
بالای کاغذ اسم دخترو مینویسه و
دور تا دور شعر یه مستطیل کج و معوج میکشه و
کاغذو چهار تا میکنه
و اونوقت
این میشه شعرِ اون دختر؛
دختری که حالا از شوهر قصابش یه بچه تو شکمش داره و
کاملا از زندهگیش راضیه.
پ ن:
" باید برای هر دختری شعری نوشته شود، حتا اگر مجبور باشی/ این دنیای لعنتی را/وارونه کنی! (
ریچارد براتیگان)
برچسبها:
سخن